تبلیغات
مهدویـــــــــــــــــــــــــت - معجزات امام زمان(ع) -2

مهدویـــــــــــــــــــــــــت

مرجع مهدویــــــــــــت

سه شنبه 16 فروردین 1390

معجزات امام زمان(ع) -2

نویسنده: سعید علی زاده   طبقه بندی: معجزات امام زمان(ع)، 

ترجمه: ابوذر یاسری طلب وجه اسب و شمشیر از جانب حضرت بدر، غلام احمد بن حسن می‏گوید: وارد جبل1 شدم در حالی كه معتقد به امامت [حضرت صاحب‏الامر(ع)] نبودم، ولی اولاد علی(ع) را به طور كلی دوست می‏داشتم تا آنكه یزید بن عبدالله مرد و در زمان بیماریش وصیت كرد كه اسب سمندش را با شمشیر و كمربندش به مولایش [حضرت قائم(ع)] بدهند.

ترجمه: ابوذر یاسری طلب وجه اسب و شمشیر از جانب حضرت بدر، غلام احمد بن حسن می‏گوید: وارد جبل1 شدم در حالی كه معتقد به امامت [حضرت صاحب‏الامر(ع)] نبودم، ولی اولاد علی(ع) را به طور كلی دوست می‏داشتم تا آنكه یزید بن عبدالله مرد و در زمان بیماریش وصیت كرد كه اسب سمندش را با شمشیر و كمربندش به مولایش [حضرت قائم(ع)] بدهند. من ترسیدم كه اگر آن اسب را به «اذكوتكین»2 ندهم، آزاری از او به من برسد، لذا آن اسب و شمشیر و كمربند را پیش خود به هفتصد دینار قیمت كردم و به هیچ‏كس اطلاع ندادم؛ ناگاه از عراق توقیع مباركی از امام زمان(ع) به من رسید كه: هفتصد دیناری را كه بابت بهای اسب و شمشیر و كمربند نزد تو است، برای ما بفرست. [و از اینجا به امامت آن حضرت معتقد شدم].3 مژدة مولود توسط حضرت مردی می‏گوید: برای ابراهیم پسری متولد شد، گفت: به حضرت امام عصر(ع) نامه‏ای نوشتم و از ایشان اجازه خواستم تا او را در روز هفتم ختنه كنم؛ جواب رسید: انجام مده. او هم در روز هفتم یا هشتم مرد. آنگاه خبر مرگش را برایشان نوشتم، پاسخ فرمودند: به جای او، [فرزندان] دیگری به تو عطا شود كه نام اولی را احمد و بعد از او را جعفر بگذار. و همان‌طور شد كه فرموده بودند. همچنین، زمانی آمادة عزیمت به سفر حج شدم و با مردم خداحافظی كردم، و آمادة حركت بودم كه توقیعی از ناحیة مقدس حضرت(ع) به این مضمون برایم صادر گردید: ما این كار را خوش نداریم، خود دانی. و من دلتنگ و اندوهگین شدم و برای حضرت نوشتم: من بر شنیدن امر و فرمان‏بردن از شما پابرجا ایستاده‏ام، ولی از بازماندن از حج نیز اندوهگینم. توقیع شریف دیگری ارسال فرمودند كه: دلتنگ مباش كه سال آینده حج خواهی گزارد. چون سال بعد رسید، عریضه‌‌ای به محضرشان نوشتم و اجازه خواستم؛ و حضرت اجازه فرمودند. سپس نوشتم: من محمد بن عباس را، به عنوان هم كجاوة خود، برگزیده‏ام و به دیانت و صیانت او اطمینان دارم، پاسخ آمد: اسدی، خوب رفیقی است، اگر او ‏آمد دیگری را برمگزین. و اسدی، خود، آمد و با او هم كجاوه شدم.4 پاسخ حضرت و رفع اختلاف دربارة امامت حسن بن عیسی می‏گوید: چون امام عسكری(ع) درگذشتند، مردی از اهل مصر، در حالی‌كه مالی متعلق به امام زمان(ع) همراه داشت، به مكه آمد و دربارة جانشین امام(ع) اختلاف شده بود. بعضی از مردم می‌گفتند: امام عسكری(ع) بدون فرزند درگذشته‌اند و جانشین ایشان همان جعفر (كذاب) است. و برخی دیگر می‌گفتند: آن حضرت(ع) دارای فرزند بوده‌اند. حسن بن عیسی، مردی را، كه كنیه‏اش ابوطالب بود، همراه با نامه‏ای به سامرا فرستاد، [تا كسب خبر كند.] او نزد جعفر آمد و از او دلیل و برهان خواست، و جعفر گفت: الان حاضر نیست. مرد به در خانه آمد و نامه را به [یكی از اصحاب ما (شیعیان) داد، پاسخ آمد كه: خدا دربارة رفیقت (حسن بن عیسی) به تو اجر دهد، او مرد و نسبت به مالی‏كه همراه داشت، به فرد امینی وصیت كرد كه هرگونه لازم است عمل كند. و نامة او، پاسخ داده شد. چون به مكه باز گشت، [اوضاع] همانطور بود كه حضرت فرموده بودند.5 پیشگویی حضرت دربارة وفات اسحاق بن یعقوب طبری می‏گوید: احمد بن اسحاق قمی، نمایندة حضرت امام عسكری(ع) بود و پس از آنكه آن حضرت(ع)، رحلت نمودند، امر نمایندگی مولایمان حضرت صاحب‏الزمان(ع) را پذیرفت، و نامه‏ها و اموال امام را از نمایندگان آن حضرت در مناطق دیگر دریافت می‏كرد و به ایشان می‏رساند. روزی اجازه خواست تا به قم برود، و به او اجازه داده شد و امام(ع) فرمودند: او به قم نمی‏رسد و در راه مریض خواهد شد و از دنیا خواهد رفت. او در شهر حلُوان6 مریض شد و درگذشت و به خاك سپرده شد. خدایش رحمت كند. و مولای ما(ع)، پس از درگذشت احمد بن اسحاق، مدتی در سامرا اقامت داشتند ولی پس از آن، از انظار غایب گردیدند؛ همانطور كه در روایات ائمه(ع) این مطلب بیان شده بود. بعضی از افراد آن حضرت را در برخی از اماكن شریف، رؤیت نموده‏اند و دلایلی، نیز، مبنی بر درستی این رؤیت وجود دارد.7 بیان دقیق مقدار اموال و صاحبان آن توسط حضرت ابوعباس دینوری سراج، ملقب به آستاره می‏گوید: یك یا دو سال پس از رحلت حضرت امام عسكری(ع) برای رفتن به حج، از اردبیل به دینور8 آمدم، در حالی كه مردم (در مورد امام پس از آن حضرت) در حیرت بودند. اهل دینور، خبر آمدنم را پخش كردند و شیعیان، دورم جمع شدند و گفتند: شانزده هزار دینار از اموال متعلق به امام(ع) نزد ما جمع شده و می‏خواهیم آنها را با تو بفرستیم تا به هركس كه باید، تسلیم كنی. به آنان گفتم: اكنون، در شرایط حیرت هستیم و امامی را كه اموال را باید به آن حضرت تقدیم كنیم، نمی‏شناسیم. و آنان گفتند: ما با توجه به آنچه از اعتماد و كرامتی كه داری، آنرا ببر و جز با وجود دلیل و نشانه آن را به كسی نده. ابوعباس می‏گوید: هر مالی با اسم صاحب آن در كیسه‏ای قرار داده شد و من آن را برداشتم و بیرون آمدم. وقتی به قرمیسین9، كه محل سكونت احمد بن حسن بود، رسیدم، نزد او رفتم و سلام كردم. همین كه مرا دید، بشارت داد و هزار دینار را همراه كیسه‏ای كه ندانستم داخل آن چیست، و پارچه‏ای رنگارنگ، را به من داد و گفت: این را به خود ببر و غیر از امام، كسی آنرا از دستت خارج نسازد. می‏گوید: مال و پارچه را به همراه آنچه داخل آن بود، از او گرفتم. وارد بغداد شدم، و هدفی جز یافتن كسی كه نماینده امام(ع) ‏باشد، نداشتم. به من گفتند كه اینجا سه شخص، معروف به باقطانی و اسحاق أحمر و اباجعفر عمری هستند كه ادّعای نمایندگی امام زمان(ع) را دارند. او می‏گوید: از باقطانی شروع كردم و نزدش رفتم و او را دیدم. شیخی بود با دلیری آشكار و اسب‏های عربی و غلامان بسیار كه مردم گرد او جمع شده بودند و گفت و گو می‏كردند. بر او وارد شدم و سلام گفتم؛ به من خوش آمد گفت و نزدیك خویش برد و گرامی داشت و با من به گفت و گو نشست. نشستن خود را طولانی كردم تا آن كه بیشتر مردم بیرون رفتند. سپس از خواسته‌ام پرسید، برایش توضیح دادم كه من فردی از اهل دینور هستم و همراه خود اموالی آورده‌ام كه می‏خواهم آنرا تقدیم كنم. گفت: آنرا بگذار، و من گفتم: امام(ع) را می‏جویم. گفت: فردا نزد من بیا. فردا نزد او بازگشتم، اما نشانی از امام(ع) نبود. روز سوم نیز رفتم ولی باز هم خبری از امام(ع) برایم نیاورده بود. احمد بن دینوری می‏گوید: نزد اسحاق احمر رفتم. و او را جوانی پاكیزه یافتم كه منزلش از منزل باقطانی بزرگتر، و اسب‏ها و البسه و دلیری و غلامانش از او بیشتر بود، و افراد بیشتری پیرامونش حلقه زده بودند. می‏گوید: داخل رفتم و سلام گفتم، به من خوش آمد گفت و مرا نزدیك خویش برد. صبر كردم تا از جمعیت كاسته شود؛ و از حاجتم سؤال كرد. آنچه را به باقطانی گفته بودم، به او گفتم، و سه روز نزدش رفتم اما [نشانی از] امام(ع) نیاورد. احمد می‏گوید: لذا، نزد ابا جعفر عمری رفتم و او را شیخی متواضع، بر آستری سفیدرنگ. در خانه‏ای كوچك كه غلام و كنیز و اسبی مانند دو نفر دیگر، نداشت نشسته بروی پشم، یافتم. سلام گفتم و جوابم داد و مرا نزدیك خویش برد و سنگینی بار و شرمندگی‌ام را زدود، سپس از حالم پرسید، به او گفتم كه حامل اموالی هستم. گفت: اگر دوست داری كه این اموال به شخصی كه باید، برسد باید به سامرا، به خانه ابن‏الرضا (امام جواد)(ع) بروی و فلان نمایندة امام زمان(ع) را بجویی، كه آنچه می‏خواهی را آنجا خواهی یافت. می‏گوید: از نزد او بیرون آمدم و راه سامرا را در پیش‏گرفتم و به خانه امام عسكری(ع) رفتم و از آن نماینده جستجو كردم، دربان گفت كه هم‏اكنون مشغول كاری است و به زودی بیرون خواهد آمد. كنار در، به انتظار نشستم؛ پس از لحظه‏ای بیرون آمد. برخاستم و به او سلام گفتم. دست مرا گرفت و به خانه‏اش برد و دلیل آمدنم را پرسید، به او گفتم كه مالی را از منطقة كوهستانی با خود آورده‏ام و می‏خواهم آن را به امام زمان(ع) تقدیم نمایم. گفت: باشد، و سپس طعامی برایم آورد و به من گفت: از این غذا بخور و استراحت كن كه خسته هستی و تا وقت نماز فرصتی هست، و من (نیز) آنچه را می‏خواهی برایت خواهم آورد. احمد بن دینوری می‏گوید: غذا را خوردم و خوابیدم. هنگام نماز برخاستم و نمازگزاردم سپس به حمام رفتم و شست‌وشویی كردم، و به خانة آن مرد بازگشتم و صبر كردم، تا آنكه ربع شب سپری شد. در آن وقت در حالی كه همراه خود نامه‏ای داشت، به نزد من آمد. درون نامه آمده بود: به نام خداوند بخشنده مهربان، احمد بن محمد دینوری آمده و با خود 16000 دینار در فلان و فلان كیسه‏ها آورده است. از آن جمله كیسه‏ای از فلان شخص دارای فلان مقدار دینار و كیسه‏ای از دیگری (با ذكر نام) دارای فلان مقدار دینار است. تا آنكه كیسه‏ها به آخر رسید و كیسه‏ای متعلق به فلان ذراع كه محتوی شانزده دینار است. می‏گوید: شیطان مرا وسوسه كرد كه آقایم از من به این (اموال) آگاه‏تر بودند و آن اسامی را تا پایانش خواندم، سپس فرموده بودند: و در میان آن، از قرمیسین، از برادر پشم فروشم احمد بن حسن ما درایی، كیسه‏ای است كه در آن 1000 دینار و فلان تعداد لباس است، از آن جمله فلان لباس و لباسی به فلان رنگ تا آنكه تمام لباس‏ها را با ذكر صاحب و رنگ‏های آن برشمردند. می‏گوید: خداوند را سپاس گفتم، و او را به سبب منّتی كه بر من نهاد و شك من را برطرف كرد، شكر نمودم. آنگاه (نمایندة امام(ع) دستور داد تا همة آنچه را آورده‌ام، برادرم و مطابق گفتة اباجعفر عمری عمل كنم. به بغداد و نزد اباجعفر رفتم. رفت و آمدم، سه روز به طول انجامید. همین كه نگاه اباجعفر به من افتاد، گفت: چرا به سامرا نرفتی؟ عرض كردم: آقای من، از سامرا می‏آیم. احمد می‏گوید: مشغول گفت و گو با اباجعفر بودم كه نامه‏ای از جانب مولایمان حضرت امام زمان(ع) به او رسید و در آن مطالبی مانند آنچه همراه من بود در مورد بیان صورت اموال و لباس‏ها درج گردیده بود، و فرموده بودند كه وی، همة آنها را به محمّد بن قّطان قمی تقدیم كند. لذا اباجعفر لباسش را پوشید و به من گفت: آنچه را آورده‏ای، بردار و به منزل محمد بن قطان بیاور. می‌گوید: اموال و لباس‏ها را به منزل محمد بن قطّان برده، تقدیم او كردم و به قصد حجّ بیرون آمدم. پس از آنكه به دینور بازگشتم، مردم گرد من جمع شدند، و من توقیعی را كه نماینده مولایمان، علیه السلام به من داده بود، را بیرون آوردم و برای آنان خواندم، همین كه به ذكر كیسه منسوب به ذراع رسید، غش كرد و افتاد. مراقب او بودیم كه به هوش آمد، همین‏كه به هوش آمد به سجده افتاد و خداوند را شكر كرد و سپس گفت: سپاس خداوندی را است كه بر ما به هدایت منت نهاد، اكنون دانستم كه زمین از حجّت حق تهی نمی‏ماند؛ به خدا این كیسه را این ذراع به من داده بود و هیچ‏كس جز خداوند از آن آگاه نبود. می‏گوید: بیرون آمدم و روزی از روزها، بعد از آن، اباالحسن مادرایی را دیدم و آن ماجرا را برایش بازگفتم و آن توقیع را برایش خواندم. گفت: سبحان‏اللّه! در چیزی شك نكردم، هرگز تردید مكن كه خداوند عزوجل، زمین را از حجت تهی نمی‏گرداند.10 رفع حوائج و تولد فرزند با دعای حضرت قاسم بن علا می‏گوید: به صاحب‏الزمان(ع) سه عریضه، پیرامون حوائجی كه داشتم، نوشتم و نیز عرض نمودم كه مردی سالمند هستم و فرزندی ندارم. آن حضرت(ع) به مطالبم پاسخ گفتند، اما در مورد فرزند چیزی نفرمودند. برای بار چهارم، نامه‏ای نوشتم و از ایشان خواستم كه برایم دعا كنند تا خداوند فرزندی به من عطا نماید، پس اجابت فرمودند و مرقوم نمودند: خداوندا، به او فرزند پسری عطا كن كه چشمش به واسطة آن روشن گردد و او را وارث وی قرار ده. می‏گوید: توقیع مبارك حضرت(ع) رسید، و من می‏دانستم كه همسرم حامله است. نزد او رفتم و از آن پرسیدم، به من خبر داد كه مریضی‏اش برطرف گردیده و نوزاد پسری به دنیا آورده است.11 یقین پسر مهزیار به امام زمان(ع) و انتصاب به نمایندگی حضرت از محمدبن ابراهیم بن مهزیار نقل شده است، كه در حال تردید (نسبت به امام(ع)) وارد عراق شد و این توقیع از سوی حضرت ولی‌عصر(عج) برای وی صادر گردید: «به مهزیاری بگو، آنچه را از دوستان آن سامان حكایت كردی فهمیدیم، به آنها بگو، آیا قول خدای تعالی را نشنیدید كه می‏فرماید: یا أیها الّذین آمنوا أطیعوا الله و أطیعوالرّسول و أولی الأمر منكم. ای كسانی‌كه ایمان آورده‌اید، از خدا اطاعت كنید و از رسول و اولوالأمر خویش فرمان برید. آیا این دستور تا روز قیامت نیست؟ آیا خدای تعالی پناهگاه‌هایی برای شما قرار نداده است كه بدان پناهنده شوید؟ آیا از زمان آدم(ع) تا زمان امام گذشته ابومحمّد صلوات الله علیه پرچم‌های هدایت را برای شما قرار نداده است؟ و اگر عَلَمی نهان شد، عَلَمی دیگر آشكار نگردید، و اگر ستاره‏ای افول كرد، ستاره‏ای دیگر ندرخشید؟ و چون خدای تعالی ابومحمد(ع) را قبض روح كرد، پنداشتید كه او رابطة بین خود و خلقش را قطع كرده است؟ هرگز چنین نبوده و تا روز قیامت چنین نخواهد بود در آن روز امر خدای تعالی ظاهر شود و آنان ناخشنود باشند. ای محمد بن ابراهیم! برای چیزی كه به خاطر آن آمدی، شك به خود راه مده كه خدای تعالی زمین را از حجّت خالی نگذارد، آیا پدرت پیش از وفاتش به تو نگفت: هم اكنون باید كسی را حاضر كنی كه این دینارهایی كه نزد من است وزن كند و چون دیر شد و شیخ بر جان خود ترسید كه به زودی بمیرد، به تو گفت: آنها را تو خود وزن كن و كیسة بزرگی به تو داده، و تو سه كیسه داشتی و یك كیسه كه دینارهای گوناگون در آن بود، آنها را وزن كردی و شیخ با خاتم خود آنها را مهر كرد و گفت تو هم آنها را مهر كن؛ اگر زنده ماندم كه خود می‏دانم چه كنم واگر مُردم، تو اوّلاً دربارة خود و ثانیاً دربارة من از خدا بپرهیز و مرا خلاص كن و چنان باش كه به تو گمان دارم؛ خدا تو را رحمت كند. آن دینارهایی را كه از مابین نقدین از حساب ما جدا كردی و ده و اندی دینار است بیرون كن و از جانب خود آنها را مسترد كن كه زمانه بسیار سخت است و خداوند ما را بسنده است و چه نیكو یاوری است.» محمدبن ابراهیم می‌گوید: برای زیارت امام زمان(ع) به محلة عسكر رفتم و قصد ناحیة مقدسه را داشتم، زنی مرا دید و گفت: آیا تو محمد بن ابراهیمی؟ گفتم: آری، گفت: بازگرد كه در این هنگام به مقصود نمی‏رسی و شب هنگام مراجعت كن كه در به رویت باز است؛ داخل در سراشو و قصد آن اتاقی را كن كه چراغش روشن است. و من هم چنان كردم و قصد آن در را كردم و به ناگاه دیدم كه باز است. داخل سرا شدم و قصد همان اتاقی را كردم كه توصیف كرده بود و در این بین كه خود را میان دو قبر دیدم و گریه و ناله می‏كردم، ناگاه صدایی را شنیدم كه می‏گفت: ای محمد! تقوای الهی پیشه ساز و از گذشته توبه كن، كه كار بزرگی را عهده‏دار شدی.13 پی‌نوشت‌ها: . روستایی بین بغداد و آذربایجان قدیم بوده است. . نام یكی از حاكمان ترك عباسی. . كلینی، الكافی، ج 1، ص 522، ح 17. با استفاده از ترجمة سیدجواد مصطفوی . همان، ج 1، ص 22، ح 18. . همان، ج 1، ص 523، ح 19. . حُلوان بر اماكن متعددی اطلاق شده است، ولی در اینجا منظور حلوان عراق است كه شهری آباد بوده، ولی تخریب شده، و از بین رفته است. . الطبری(الآملی)، محمد بن جریر، دلائل الإمامة، ص 272؛ نیز حضینی، الهدایة الكبری، ص 372. . دینور نام شهری در كردستان ایران است. . قرمیسین شهری است معروف در كنار دینوری و بین همدان و حلوان در مسیر عراق. . الطبری (الآملی)، همان، ص 272. . همان. . سورة نساء(4)، آیة 59. . الطبری، همان، ص 287. ماهنامه موعود شماره 57


  • ابر برچسبها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :