تبلیغات
مهدویـــــــــــــــــــــــــت - معجزات امام زمان(ع)-3

مهدویـــــــــــــــــــــــــت

مرجع مهدویــــــــــــت

سه شنبه 16 فروردین 1390

معجزات امام زمان(ع)-3

نویسنده: سعید علی زاده   طبقه بندی: معجزات امام زمان(ع)، 

ترجمه: ابوذر یاسری برآمدن آرزوی زیارت حضرت محمد بن احمد می‏گوید: بیست و چند بار، حج به جای آوردم. و هر بار، خود را به پردة كعبه می‏آویختم و به حطیم و حجرالأسود و مقام ابراهیم می‏رفتم

ترجمه: ابوذر یاسری برآمدن آرزوی زیارت حضرت محمد بن احمد می‏گوید: بیست و چند بار، حج به جای آوردم. و هر بار، خود را به پردة كعبه می‏آویختم و به حطیم و حجرالأسود و مقام ابراهیم می‏رفتم و دائماً مشغول دعا می‏گشتم، و بیشترین دعایم، زیارت مولایم حضرت صاحب‏الزّمان(ع) بود. در یكی از سال‏ها كه برای خرید مایحتاج، در مكه مانده‏بودم، جوانی همراه من بود كه همراه خود پنبة رنگ‏ شده داشت. بهای آنها را به وی پرداختم و پنبه‏ها را از دستش گرفتم، ولی آن جوان شروع به چانه‏زنی كرد، در حالی كه من به انتظار ایستاده بودم. ناگاه كسی ردایم را كشید و صورتم را به سویش برگرداندم؛ مردی با هیبت را دیدم كه از تماشایش ترسیدم. به من گفت: آیا آن را نمی‏فروشی؟ و من نتوانستم كه جواب منفی بدهم و از چشمم نهان شد و دیگر چشمم وی را ندید. و گمان بردم كه مولایم بوده باشند. روزی از روزها، در باب «صفا» نماز می‏گزاردم، و به سجده رفته، چانه‏ام را بر سینه‏ام گذارده بودم كه فردی مرا با پای خویش تكان داد و به من گفت: سرت را از سینه‏ات بردار. پس همین‏كه چشم گشودم، همان مردی را دیدم كه از فروش پنبه‏ها سؤال كرده بود و هیبتش سبب شد كه چشمم تار شود و از دیدگانم نهان گردد. با همان امید و یقین برخاستم و مدتی در حج، در آن موقف، دائماً دعا می‏كردم. و در آخرین سال، به همراه یمان بن فتح و محمد بن قاسم علوی و علان كلینی، در پشت كعبه نشسته بودیم و گفت و گو می‏كردیم كه مردی را در حال طواف دیدم و با نگاه به او اشاره كردم و خواستم به دنبالش بروم. طواف كرد تا به كنار حجر اسماعیل رسید، در آنجا گدایی را دید كه بر حجر ایستاده و مردم را به خداوند سوگند می‏دهد كه به او كمك كنند و صدقه دهند. همین كه نگاه آن مرد به گدا افتاد، خم شد و چیزی را از روی زمین برداشت و به او داد و گذشت. من، نزدیك گدا رفتم و از او دربارة چیزی كه به او داده بود پرسیدم، ولی از آگاه ساختنم، ابا كرد، به او دیناری دادم و گفتم: آنچه را در دست داری، نشانم بده. دستش را گشود و شمردم كه بیست دینار در آن بود. در قلبم یقین پیدا كردم كه آن شخص، مولایم(ع) بوده‏اند. به جایی كه نشسته بودم، بازگشتم و چشمم به طواف بود. همین كه آن حضرت(ع) از طواف فارغ شدند، به نزد ما آمدند. خوفی شدید از مهابت ایشان ما را فراگرفت و دیدگان همة‏مان تار شد، و از جای خویش برخاستیم و ایشان نشستند. از ایشان پرسیدیم كه از چه خاندانی می‏باشند؟ فرمودند: از عرب. عرض كردم: از كدام خاندان عرب؟ فرمودند: از بنی هاشم. عرض كردیم: از كدام طایفه بنی‏هاشم؟ فرمودند: بر شما مخفی نخواهد ماند، إن‏شاءالله. آنگاه به محمد بن قاسم نظر نموده، فرمودند: ای محمد، تو برخیر هستی، ان‏شاءالله. سپس بیان داشتند: آیا می‏دانید كه زین‏العابدین(ع) هنگام فراغت از نماز، در سجدة شكر، چه می‏فرمود؟ عرض كردیم: خیر. فرمودند: می‏فرمود: ای كریم، بندة مسكین تو در آستان تو است، ای كریم، بندة فقیرت، زیارت كنندة توست، بندة ناچیزت دردرگاه توست ای كریم. آنگاه از نزد ما رفتند. و موج تفكر ما را فرا گرفت، و فردا آن حضرت(ع) را در حال طواف مشاهده كردیم و چشمانمان به سویشان خیره شد، و همین كه از طواف فراغت یافتند، به سوی ما آمدند و نشستند و به گفت‏وگو پرداختند، سپس فرمودند: آیا می‏دانید كه زین‏العابدین(ع) در دعای تعقیب خویش پس از نماز چه می‏فرمود؟ عرض كردیم: به ما بیاموزید. فرمودند: می‏فرمود(ع): خداوندا، از تو درخواست می‏كنم به حق آن اسمت كه آسمان و زمین بدان برپاست، و به حق اسمت كه بدان پراكنده شده را گرد می‏آوری و گرد آمده را پراكنده می‏سازی، و به حق اسمی كه بدان حق و باطل را از یكدیگر جدا می‏سازی و به حق آن اسمی كه بدان دریاها را پیمانه می‏كنی و ریگ‏ها را می‏شماری و كوه‌ها را وزن می‏كند می‏كنی؛ كه انجام دهی برایم چنین و چنان. و آن حضرت(ع) روی به من نمودند. و من تا زمانی كه به عرفات رسیدیم و بر آن دعا مداومت داشتم. وقتی كه از عرفات به مزدلفه رفتیم و شب را آنجا ماندیم، [در عالم خواب] رسول الله(ص) را زیارت كردم، به من فرمودند: آیا به حاجتت رسیدی؟ عرض كردم: كدام حاجت، ای رسول خدا؟ فرمودند: آن مرد، صاحب الامر(ع) بود؛ و آن وقت یقین پیدا كردم.1 بازگشت اموال غصب شدة امامت به حضرت جمعی از شیعیان امام هادی(ع) می‏گویند، مولایمان، حضرت ابالحسن(ع) می‏فرمودند: از فرزندم جعفر، كناره‏گیری كنید كه مثل او نسبت به من، مانند نمرود نسبت به نوح است كه خداوند عزوجل، راجع به او فرمود: نوح پروردگارش را نداد، داد كه ای پروردگار من، پسرم، از خاندان من بود. خداوند فرمود: «ای نوح، او از خاندان تو نیست. او عملی ناصالح است».2 همچنین امام عسكری(ع)، پس از درگذشت پدر بزرگوارشان به ما می‏فرمودند: خدا را خدا را، مراقب باشید كه برادرم، جعفر، بر سرّی از اسرار آگاهی نیابد، مثل من و او، مانند هابیل و قابیل است، كه قابیل بر آنچه خداوند از فضل خویش به هابیل بخشیده بود، حسد ورزید و او را به قتل رسانید. اگر زمینة قتل من برای جعفر، مهیا گردد، آن را به انجام خواهد رسانید، ولی خداوند خواست خود را به انجام می‏رساند. و تمامی مردان و زنان و خدمتكارانی كه در آن منطقة نظامی(عسكر) سكونت داشتند، وقتی كه وارد خانه می‏شدیم، از كارهای جعفر بر ما شكایت می‏كردند و می‏گفتند: او لباس زنان را می‏پوشد، و شراب می‏نوشد و به كسانی كه در خانه‏اش زندگی می‏كنند، درهم و لباس می‏بخشد كه كارهایش را كتمان كنند، آنها نیز از او می‏گیرند ولی كارهایش را پنهان نمی‏كنند، و شیعیان پس از امام هادی(ع) او را در انزوا قرار داده و سلام دادن به او را ترك كرده‏اند و می‏گویند: بین ما و او تقیه نیست، اگر ما با او رفت و آمد داشته باشیم، و سلام و علیك كنیم و اسم او را ببریم، مردم دربارة او به گمراهی می‏افتند و مانند ما با او رفتار خواهند كرد و ما به سبب این رفتار، اهل دوزخ خواهیم بود. جعفر (كذاب)، در شامِ روزی كه امام حسن عسكری(ع) رحلت فرمودند، بر صندوق‏ها و تمام اموال و دارایی‏های آن حضرت، مهر زد و آنها را به خانة خود برد و وقتی‏كه صبح شد، وارد خانه شد تا آنها را بگشاید، امّا همین‏كه آنها را گشود و در آن نگریست، به‏جز مقدار اندكی، چیزی از آنها باقی نمانده بود، و تعدادی از غلامان و كنیزان را به باد شلاق گرفت و آنها می‏گفتند: ما را نزن، به خدا می‏دیدیم كه شتران كالاها و صندوق‏ها را به خیابان می‏برند ولی قدرت تكلم و حركت از ما سلب شده بود تا آنكه آنها رفتند و درها آنچنان كه از پیش بود، بسته شد. و جعفر به سبب ناراحتی، با خود سخن می‏گفت و بر سرش می‏كوفت و او از همان اموالی كه داشت، می‏خرید و می‏خورد تا آنكه جز قوت روزش، چیزی برایش باقی نماند، و او بیست و چهار نفر عائله از دختر و پسر و زن و خدم و حشم و غلام داشت. چنان فقر به او روی آورد كه جدّه (جدّة امام عسكری(ع)) دستور داد كه از اموالش برای او، آرد و گوشت و جو و علوفه برای چهارپایانش و لباس برای فرزندان و مادرانشان و غلامان و خدمتكاران او پرداخت گردد و برای او مسائل و مشكلاتی بیش از آنچه توصیف كردیم، پیش آمد.3 كلام حكمت‏آمیز حضرت در گهواره ابو نصر طریف می‏گوید: بر حضرت صاحب‏الزّمان(ع) [در حالی كه كودكی داخل گهواره بودند.] وارد شدم، فرمود: برایم صندل سرخ بیاور. برایشان آوردم، سپس فرمودند: آیا مرا می‏شناسی؟ عرض كردم: آری؛ فرمودند: من كیستم؟ عرض كردم: شما سرورم و فرزند سرورم هستید. فرمودند: در این‌باره نپرسیدم. طریف می‏گوید، عرض نمودم: فدایتان گردم، برایم بیان نمایید و فرمودند: أنا خاتم الأوصیاء و بی یدفع الله عزّوجلّ البلاء عن أهلی و شیعتی. من خاتم‏الأوصیاء هستم و خدای تعالی، به واسطه من، بلا را از خاندان و شیعیانم برطرف می‏كند.4 ارجاع مال شخصی از سوی حضرت گروهی از علمای شیعه روایت كرده‏اند كه غلامی [متعلق به امام زمان(ع)] را نزد ابوعبدالله بن جنید، در واسط، فرستادند و به او گفتند، كه آنرا بفروشد. وی، او را فروخت و بهای آنرا گرفت و چون آنرا به ترازو گذاشت، هیجده قیراط و یك حبّه، كم بود؛ از مال خود هیجده قیراط و یك حبّه وزن كرد و بدان افزود و فرستاد. امام(ع) یك دینار از آن مال را كه وزن آن هیجده قیراط و یك حبّه بود، برگردانیدند.5 پی‌نوشت‌ها: . الطبری (الآملی)، محمد بن جریر، دلائل الإمامة، ص 294. . سورة هود(11)، آیة 46. . الطبری، همان، ص 294. . الراوندی، الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 466، ح 3. . شیخ صدوق، كمال‌الدین و تمام النعمة، ج 2، باب 45، ح 7. با استفاده از ترجمة منصور پهلوان. ماهنامه موعود شماره 58

  • ابر برچسبها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :